ویاناویانا، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نفس من ویانا

ویانای بهاریه من

ناز نازی من سلام. امسال اولین نوروزی هستش که پا روی چشمان ما گذاشتی و خانواده دو نفری ما را سه نفره کردی. نازنینم خیلی خوشحالم و واسه پوشوندن لباس عیدت خیلی ذوق دارم. ویانا.دخترم این اولین بهاری هست که میبینی مامان جون.دختر بهاری من امیدوارم همیشه زندگیت بهاری باشه. بهار از تو آغاز و به تو ختم میشود. نیازی نیست به تماشای لحظه ها بنشینم تا نظاره گر حلول بهار بر زمین باشم چرا که تو سر آغاز طراوت و نشاط و زیبایی هستی. هر روز که چشمانت را میگشایی و عشق را در دلم میگشایی برایم بهار است. هر روز که شاهد قد کشیدن نهال کوچک خانه ام هستم برایم بهار است. هر روز که کارهای جدیدت را میبینم برایم بهار است. نمیدانی که چه اشتیاقی در زندگیما...
26 اسفند 1392

اولین دندون ویانا

ساعت 7.50 شب روز یکشنبه .6/11/92 بود من و ویانا و بابا سعید میخواستیم شلغم بخوریم یه تیکه شلغم تو دهنش گذاشتم باورم نمیشود فکر کردم اشتباه میکنم انگشتم به یه تیزی خورد.. دوباره یه تیکه دیگه...واااااای خدا جونم مچکرم ... دخترم . عزیزم ممنونم.. واسه در آوردن اولین دندونت خیلی خوشحالم.. همون موقع به مامان شهلا زنگ زدم و این خبر خوبا بهش دادم اونا هم کلی خوشحالی کردند ..بعد از شام هم رفتیم خونه مامان بزرگ تا این خبر خوبا به همه بدیم اونا هم خیلی خوشحال شدند.این یکی از قشنگترین اتفاق های زندگیم بود این روزا همه اتفاقای قشنگ مربوط به تو عزیزم.. واسه در آوردن دندونت کلی با هم خوشحالی کردیم ..میخوام واسه عزیز دلم جشن دندون بگیرم.. گل مام...
17 بهمن 1392

دردونه من

دردونه ی مامانی.عزیز دلم این روزها اینقدر شیرین شده ای که دلم میخواد همش کنارت باشم.  خیلی وقت بود که میخواستم واست یادداشت بزارم  ولی نمیشد .دقیقا یک ماه پیش شما اولین مسافرتتونا رفتید خیلی میترسیدم که نا سازگاری کنی ولی خوشبختانه شما واقعا نشون دادید که چه خاااانمی هستید و کلی ما را شرمنده کردید..(قربون دختر فهمیده ی خودم برم) از بس بهمون خوش گذشت بابا سعیدت هفته بعدش میگفت بیا تا دوباره بریم کیش.. ویانای نازنینم با بودنت و حس قشنگی که بهمون دادی این بهترین و قشنگترین مسافرت من و بابا سعید بود... عروسکم باید یه لیستی از کارای جدیدت بذارم.. ١.حدود یک ماه که میشینی..(از روز تاسوعای حسینی) ٢.میخوای چهار پا بشی ولی نمیتونی.....
10 آذر 1392

اولین چرخش

عزیز دل مامانی دیشب برای اولین بار تو خواب چرخیدی .. وقتی اومدم بالای سرت به چپ چرخیده بودی منم کلی قربون صدقت رفتم و چندتا عکس هم ازت گرفتم که بعدا حتما تو وبلاگت میذارم.. قربون دخترم برم که اینقدر شیطون شده از دیشب تا حالا حثی نمیتونم درسث پوشکتا عوض کنم تا میزارم رو زمین فورا میچرخی و هر چی تلاش میکنم از حریف تو نیم وجبی نمیشم.. همین الانم  داری  با خودت بازی میکنی و کلی هم جیغ میزنی...نازنینم هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر دوست داشته باشم.. خدایا ویانای من همیشه لبهای خندان داشته باشه..
21 مهر 1392